تبليغاتX
 شعرهای عاشقانه

آنقدر مجنونم که روی آب میر قصم

 

 

روی تمام جاده ها آواره دشتی

آه!از کجای ساده تقدیر برگشتی؟!

بعد از تمام بی نفس مردن تویی دردم

هر بار باید آرزویی تازه می کردم

ای کاش می شد اتفاق ساده ات باشم

حتی برای لحظه ای دلداده ات باشم

خط می کشم روی تمام خستگی هایم

آه ای تمام عشق ! ای دلبستگی هایم!

امشب چه بی پرواتر از گرداب می رقصم

آنقدر مجنونم که روی آب می رقصم

این سوی گله بی تو بودن عالمی دارد

آوازهای رفته از رگها غمی دارد

این را تمام گرگهای دشت می دانند

آهوی غمگین! گرگهاتان اهل عرفانند

دست تو را روی سکوت زخم می ریزم

با درد می میرم به پاس اینکه برخیزم

شاید هجوم درد از زخم تنت باشد

تابوت های خسته ای پیراهنت باشد

دستانم از دیرینه روزِسرد می لرزد

از من کدامین اشتباه تازه ای سر زد

نام تو را با باد می میرم به آسانی

ترسان ترازهر سایه ای با مرگ می خوانی

ترسان ترازباران بعد از ظهر پائیزی

ای کاش دستی می شدم از خواب برخیزی

روی تمام جاده ها آواره دشتی

آه از کجای ساده تقدیر برگشتی؟!


 

نوشته شده توسط شهرزاد بخشایش در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


چه کرده ام که نباید ستاره ام باشی؟؟؟

 

 

به سبزه زار نگاهی دخیل بسته دلم

وبسته است دو چشمی ز پشت دست دلم

من از تمام درختان شهر پرسیدم

تو را که آینه بودی و من نمی دیدم

کدام فاجعه ای را نشسته ام تا تو؟!

تمام سهم من از گرمی نفس ها تو!

به انتظار تو ماندم و کوچه می داند

نشسته ام به چه جرمی خدا چه می داند؟!

خدا به تجربه ای تازه می نشاندمان

نمی توان که خدا را .. چه کرد بایدمان؟

ستاره می شوی آن پس که دست بردارم

تو را زچشم بگیرم ، به شانه بگذارم

و بعد، مرگ خدا را به غصه خندیدن

چه حس سرد و عجیبی! تو را پرستیدن!!!

کنار خنده شب شاعرانه می میرم

خدا کند بتوانم چراغ برگیرم

به انتهای خیابان دقیق تر شاید...

همیشه امشبمان را کسی نمی آید

کسی کجا به تماشا گذشته از دردم؟

چگونه ثانیه ها را دوباره برگردم؟

چه کرده ام که نباید ستاره ام باشی؟

دوباره باشم و جان دوباره ام باشی

تو ای ترانه صدایت گذشته از خونم

به مستی نفست عاشقانه مدیونم!

به تشنگی لبت آن چنان گلاویزم

که چشم و دست و دلم را به پات می ریزم


 

نوشته شده توسط شهرزاد بخشایش در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


دلم را کشت چشمانت!

 

خنجر به قلبم می زند از پشت چشمانت !

هذیان نمی گویم دلم را کشت چشمانت!

دارد دل از دست تو وچشم تو می میرد

چشمت دلم را کشته و جدی نمی گیرد

من خسته ام تو با من آواره هم دردی  

ای کاش من را هیچ وقت عاشق نمی کردی

سرمشق های چشم تو می داد تسکینم

حالا بلاتکلیفم! از چشم تو می بینم

حتی ببین این روزها افسرده ام بی تو

زخمی عمیق از خستگی ها خورده ام بی تو

من عاشق دردم، تو هر پاییز می باری

من مرده ام شاید که تو یکریز می باری

تو عاشق موجی و من با غم گلاویزم

خود را چگونه  بر دل دریا بیاویزم

می آیم از آبی ترین ها، غرق چشمانت

می سوزم از هرم تنت! از برق چشمانت!

یک سینه آوازی و یک دریا دلت آبی

اهل کدامین بندری که سخت بی تابی؟!

چشمت به یک دنیا  طواف عشق می ارزد

اهل کجایی  که دلم این گونه می لرزد!؟

 

چشم قشنگت را بیا در چشم من وا کن

لختی دو چشمت را  بیا در من تماشا کن

سرخوش تر از یک کولی و ویران تر از مرگم

ویران تر از یک زخمی ام من را مداوا کن

دیریست بی  غوغای غم زنجیر با دردم

من را دمی  در مرزهای جاده پیدا کن

دل میبرد من را، تویی که حرف حرف توست!

غم می کشد من را، کمی با من مدارا کن!

ماه تمامی و تمام شهر محو توست

فکری به حال این من تنهای تنها کن

 

ای کاش از ذهن تو می خواندم که می مانی

یا بر خیالت دست می بردم به آسانی

مثل معلق ماندن خمیازه ای کش دار

من را بیا از سالهای خستگی بردار

 

جا مانده ام روی عبور از مرز تنهایی

وقتی سراسیمه مرا پیوسته می آیی

بی سایه وهم  از نگاه شب گریزانم

هرجا که از دردی نمی سوزم تو آنجایی

در من چنان لرزیده ای کز ناگزیر موج

خود را به طوفان می کشانم مرد دریایی

همراه با بغضی که در من می زند فریاد

همواره من را روی دردی کهنه می سایی

سر می نهم برجلوه ات بی غیر چشمانت

سر می نهم بی غیر تو تا اوج تنهایی

دل میبرد آیینه را  بردار دست از دل

اصلا نیازی نیست که خود را بیارایی

گاهی به دوش گریه می بارد کسی من را

تو بوسه ای با لفظ غمگین غزل هایی

 

خنجر به قلبم می زند از پشت چشمانت!

هذیان نمی گویم دلم را کشت چشمانت!


 

نوشته شده توسط شهرزاد بخشایش در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


تو بی خبرتر از آنی که:

 

                                                      

همیشه آمدنت را به گوشه ای با تو...

ستاره ماه من است و عبور دریا تو

مرا به موج کشاندی به غم نشان دادی

هزار مرتبه کُشتیم و باز جان دادی

مرا به موج کشاندی مسافر پیوند

صدای درد مرا می شنیدی از لبخند

صدای خنده من تا ستاره می آید

ستاره می شنود درد را نمی آید

نمی تپد به صدایی که آه من باشی

تو بی خبرتر از آنی که ماه من باشی!!!

 

ستاره می گذرد بی بهانه از خورشید

گذشت از نفسش تا به حرف جاده رسید

شبیه سایه خوشبخت عاشقی می رفت

پس از تلاش مداوم- پس از تلاش شدید

-کشاند سمت خودش دستهای باران را

به فکر فاجعه افتاد و از خودش پرسید:

چگونه مست برقصم به روی تنهایی؟

چگونه مست برقصم؟ و باز  می رقصید

به دوش می کشَدَش آسمان! و سایه هنوز

-به مستی نفسش ناشیانه می خندید

سپس به بغض نشست و نگاه دردآلود

به سمت دست زمین رفت و سایه را بلعید

از آن به بعد پر از جاده شد هوای عبور

کسی ندید تو را و ستاره را نشنید

 

تو خانه خانه به دنبال سایه می گردی

مگر که درد مرا گم کند که برگردی

من انتظار تو را می کشم تو غمگینی

چه انتظار غریبی شده ست می بینی؟!

شبیه تودۀ ابری مدام می باری

که قطره قطره تنم را ستاره بگذاری

 

شبیه تودۀ ابری!- شبیه پاییزی!

که قطره قطره تنم را به شب بیاویزی

چه بی صدا نگران از سقوط شب باید

سقوط می کنی از من که ساده بگریزی

به دوش میکِشَدَت آسمان و سایه! هنوز

-همان غروب غریبی! هنوز یکریزی!

چگونه راه نفس های ماجرا بسته ست

تو از تب هیجانت چگونه برخیزی!؟

تو تنگنای وجودی! تو جذبه نفسی!

من آه می کشم از دل تو اشک می ریزی!؟؟؟

 

من آن تبم که سراسر پر است از دریا

نیامدی و نماندی نخواستی که تو را

تو را به دست شراب هزار ساله دهم

تمام زندگی ام را چگونه پس بدهم!؟

که سر از این نفس بد به در نمی بردم

اگر که با تو دلم را به سر نمی بردم

مگر که دل نسپردی و دل ندادی تو؟!

اگر که با تو دلم را... اگر دلم بی تو

-نمی تپد به صدایی که آه من باشی

تو بی خبرتر از آنی که ماه من باشی!!!

 

 


 

نوشته شده توسط شهرزاد بخشایش در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


                                            


 

نوشته شده توسط شهرزاد بخشایش در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting