تبليغاتX
شعرهای عاشقانه

 

 

گیرم از تو بخواهم این باشی ، این که عشقش به من همیشه ای است

سطحی از روی ماجرا نگذر آه این یک عبور ریشه است

فرض کن ماجرا عوض شد و تو با تمام وجود... اما باز

مثل سریالهای ایرانی آخرش قصه مان کلیشه ای است

باید این ماجرا عوض بشود با حضور ظریف ترفندی

 یک نفس می کشی و آخر سر چشمها را دوباره می بندی

امشب اصلا بیا خودم باشم شکل تصویری از سرودن تو

دختری که چقدر غم دارد با وجود ملیح لبخندی

زنده ام توی متن این کاغذ با هراس عجیب دلبری ات

"زنده ام" یعنی این که تو باشی! باشی و با نگاه سرسری ات...

باز این عاشقانه می بیند که تو در هر پیاله پیدایی

روی کاغذ تو داری می رقصی به زبان سپید مادری ات

روی کاغذ تو داری می رقصی این غزلهای ساده مال کیه؟:

بشینم رو به روت عرق بخورم با صدای قشنگ مرضیه

تو خودت واژه واژه تصنیفی با وجود تو و من و چشمات

شب شعری میشه به پا کرد و شب آوازی با وجود صدات

سرنوشت من و تو حیرونه- گره خورده تمام رؤیامون

یه قدم هم نمی شه برداریم- فلجه انگاری دوتا پامون

فلجه انگاری تمام تنم کمکم کن بدون تو پا شم

کمکم کن که مثل یک ماهی... یا نه! اصلا شبیه دریا شم

گیرم از تو بخواهم این باشی، درد من را دوا نخواهد کرد

خواستم که خدا کند باشی، می بینی که خدا نخواهد کرد!

فرض کن ماجرا عوض شد و تو با تمام وجود... اما باز

روزگار بدی شده انگار با کسی خوب تا نخواهد کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 12:42  توسط شهرزاد بخشایش | 

 

این روزها زخم زبانهایش اثر دارد

با مادرم هستم که از دردم خبر دارد

او شک ندارد که پریدن در هوای تو

حتی برای بالهای من ضرر دارد

آه تمام جاده ها پشت سرت سرد است

زیباییت آقا برایت دردسر دارد!

رنگین کمان چشمهایت خم شده ست انگار

دائم مسکن می خورد_ درد کمر دارد؟!

من را به خاک و خون کشانده می کشد من را

این چشم مستِ بی پدر وجدان مگر دارد؟!

رقصان تر از هر شاخه ای رقیصیدم و می برد

هر جا دلم را_ غافل از اینکه تبر دارد

می ریزد آوار مرا روی تمام شعر

هی من تحمل می کنم هی بیشتر دارد!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:48  توسط شهرزاد بخشایش | 

 

 

روی تمام جاده ها آواره دشتی

آه!از کجای ساده تقدیر برگشتی؟!

بعد از تمام بی نفس مردن تویی دردم

هر بار باید آرزویی تازه می کردم

ای کاش می شد اتفاق ساده ات باشم

حتی برای لحظه ای دلداده ات باشم

خط می کشم روی تمام خستگی هایم

آه ای تمام عشق ! ای دلبستگی هایم!

امشب چه بی پرواتر از گرداب می رقصم

آنقدر مجنونم که روی آب می رقصم

این سوی گله بی تو بودن عالمی دارد

آوازهای رفته از رگها غمی دارد

این را تمام گرگهای دشت می دانند

آهوی غمگین! گرگهاتان اهل عرفانند

دست تو را روی سکوت زخم می ریزم

با درد می میرم به پاس اینکه برخیزم

شاید هجوم درد از زخم تنت باشد

تابوت های خسته ای پیراهنت باشد

دستانم از دیرینه روزِسرد می لرزد

از من کدامین اشتباه تازه ای سر زد

نام تو را با باد می میرم به آسانی

ترسان ترازهر سایه ای با مرگ می خوانی

ترسان ترازباران بعد از ظهر پائیزی

ای کاش دستی می شدم از خواب برخیزی

روی تمام جاده ها آواره دشتی

آه از کجای ساده تقدیر برگشتی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:40  توسط شهرزاد بخشایش | 

 

 

به سبزه زار نگاهی دخیل بسته دلم

وبسته است دو چشمی ز پشت دست دلم

من از تمام درختان شهر پرسیدم

تو را که آینه بودی و من نمی دیدم

کدام فاجعه ای را نشسته ام تا تو؟!

تمام سهم من از گرمی نفس ها تو!

به انتظار تو ماندم و کوچه می داند

نشسته ام به چه جرمی خدا چه می داند؟!

خدا به تجربه ای تازه می نشاندمان

نمی توان که خدا را .. چه کرد بایدمان؟

ستاره می شوی آن پس که دست بردارم

تو را زچشم بگیرم ، به شانه بگذارم

و بعد، مرگ خدا را به غصه خندیدن

چه حس سرد و عجیبی! تو را پرستیدن!!!

کنار خنده شب شاعرانه می میرم

خدا کند بتوانم چراغ برگیرم

به انتهای خیابان دقیق تر شاید...

همیشه امشبمان را کسی نمی آید

کسی کجا به تماشا گذشته از دردم؟

چگونه ثانیه ها را دوباره برگردم؟

چه کرده ام که نباید ستاره ام باشی؟

دوباره باشم و جان دوباره ام باشی

تو ای ترانه صدایت گذشته از خونم

به مستی نفست عاشقانه مدیونم!

به تشنگی لبت آن چنان گلاویزم

که چشم و دست و دلم را به پات می ریزم

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:6  توسط شهرزاد بخشایش | 

 

خنجر به قلبم می زند از پشت چشمانت !

هذیان نمی گویم دلم را کشت چشمانت!

دارد دل از دست تو وچشم تو می میرد

چشمت دلم را کشته و جدی نمی گیرد

من خسته ام تو با من آواره هم دردی  

ای کاش من را هیچ وقت عاشق نمی کردی

سرمشق های چشم تو می داد تسکینم

حالا بلاتکلیفم! از چشم تو می بینم

حتی ببین این روزها افسرده ام بی تو

زخمی عمیق از خستگی ها خورده ام بی تو

من عاشق دردم، تو هر پاییز می باری

من مرده ام شاید که تو یکریز می باری

تو عاشق موجی و من با غم گلاویزم

خود را چگونه  بر دل دریا بیاویزم

می آیم از آبی ترین ها، غرق چشمانت

می سوزم از هرم تنت! از برق چشمانت!

یک سینه آوازی و یک دریا دلت آبی

اهل کدامین بندری که سخت بی تابی؟!

چشمت به یک دنیا  طواف عشق می ارزد

اهل کجایی  که دلم این گونه می لرزد!؟

 

چشم قشنگت را بیا در چشم من وا کن

لختی دو چشمت را  بیا در من تماشا کن

سرخوش تر از یک کولی و ویران تر از مرگم

ویران تر از یک زخمی ام من را مداوا کن

دیریست بی  غوغای غم زنجیر با دردم

من را دمی  در مرزهای جاده پیدا کن

دل میبرد من را، تویی که حرف حرف توست!

غم می کشد من را، کمی با من مدارا کن!

ماه تمامی و تمام شهر محو توست

فکری به حال این من تنهای تنها کن

 

ای کاش از ذهن تو می خواندم که می مانی

یا بر خیالت دست می بردم به آسانی

مثل معلق ماندن خمیازه ای کش دار

من را بیا از سالهای خستگی بردار

 

جا مانده ام روی عبور از مرز تنهایی

وقتی سراسیمه مرا پیوسته می آیی

بی سایه وهم  از نگاه شب گریزانم

هرجا که از دردی نمی سوزم تو آنجایی

در من چنان لرزیده ای کز ناگزیر موج

خود را به طوفان می کشانم مرد دریایی

همراه با بغضی که در من می زند فریاد

همواره من را روی دردی کهنه می سایی

سر می نهم برجلوه ات بی غیر چشمانت

سر می نهم بی غیر تو تا اوج تنهایی

دل میبرد آیینه را  بردار دست از دل

اصلا نیازی نیست که خود را بیارایی

گاهی به دوش گریه می بارد کسی من را

تو بوسه ای با لفظ غمگین غزل هایی

 

خنجر به قلبم می زند از پشت چشمانت!

هذیان نمی گویم دلم را کشت چشمانت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:39  توسط شهرزاد بخشایش |